|
|
|
اشک بهترین هدیه الهی
|

از این می ترسم که همه بیدار نشوند
دوستان خلقته ما چیزی نیست که می بینید
خلقته ما چیزیه که بهش می اندیشیم ...
به امیده روزی که همه بفهمن راز خلقت را ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 23:7 توسط محسن |
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/07ساعت 13:39 توسط محسن |
مرگ در هر حالتي تلخ است
اما من
دوستت دارم كه چون از ره در آيد مرگ
درشبي آرام چون شمعي شوم خاموش
ليك مرگ ديگري هم هست
دردناك اما شگرف و سركش و مغرور
مرگ مردان مرگ در ميدان
با تپيدن هاي طبل و شيون شيپور
با صفير تير و برق تشنه شمشير
غرقه در خون پيكري افتاده در زير سم اسبان
و چه شيرين است
رنج بردن
پافشردن
در ره يك آرزو مردانه مردن
وندر اميد بزرگ خويش
با سرود زندگي بر لب
جان سپردن
آه اگر بايد
زندگاني را به خون خويش رنگ آرزو بخشيد
و به خون خويش نقش صورت دلخواه زد بر پرده اميد
من به جان و دل پذيرا ميشوم اين مرگ خونين را...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14ساعت 21:36 توسط محسن |
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند. با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند... و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »
+ نوشته شده در جمعه 1386/05/26ساعت 14:19 توسط محسن |
خدا مشتي خاك را برگرفت. ميخواست ليلي را بسازد، از خود در او دميد،و ليلي پيش از آنكه
با خبر شود، عاشق شد. ساليانيست كه ليلي عشق ميورزد. ليلي بايد عاشق باشد زيرا خداوند
در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد، عاشق ميشود. ليلي نام تمام دختران زمين است نام
ديگر انسان. خدا گفت: به دنيايتان ميآورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق.
و هر كه عاشقتر آمد، نزديكتر است. پس، نزديكتر آييد. نزديكتر. عشق، كمند من است. كمندي
كه شما را پيش من ميآورد كمندم را بگيريد. و ليلي كمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق،
گفتگوست، گفتگو با من با من گفتگو كنيد. و ليلي تمام كلمههايش را به خدا داد. ليلي همصحبت
خدا شد. خدا گفت: عشق، همان نام من است كه مشتي خاكم را به نور بدل ميكند، و ليلي مشتي
نور شد در دستان خداوند. خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده كن. شيطان غرور داشت، سجده
نكرد. گفت، من از آتشم و ليلي از گل است. خدا گفت: سجده كن، زيرا من چيزي ميخواهم، من
چيزي ميدانم كه تو نميداني. شيطان سجده نكرد، سركشي كرده و رانده شد و كينه ليلي را به
دل گرفت. شيطان قسم خورد كه ليلي را بيآبرو كند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست.
خدا مهلتش داد، اما گفت: نميتواني، هرگز نميتواني ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است
و دستش در دست من. گمراهياش را نميتواني، حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان ميداند ليلي همان است كه از فرشتهها بلاتر ميرود، پس ميكوشد بال ليلي را زخمي
كند عمري است كه شيطان گرداگر ليلي ميگردد، دستهايش پر از حقارت و وسوسه است او
بدنامي ليلي را ميخواهد بهانه بودنش تنها همين است ميخواهد قصه ليلي را به بيراهه كشد. نام
ليلي رنج شيطان است. شيطان از شيوع ليلي ميترسد ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 19:34 توسط محسن |